ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

2

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

منحصر گرديد نه چيز ديگر و چون عصبيت‌ها رو به فراموشى نهاده بود ، فتنهء ديگرى برنخاست ، تا آنگاه كه هجرت پيش آمد و جهاد آغاز شد . در آن احوال جز عصبيت طبيعى كه از آدمى جدايى ناپذير است ، عصبيتى ديگر باقى نماند . مراد از عصبيت طبيعى ، ميل آدمى است به غلبه بر همنوع و همسايه در قتل و دشمنى با او ، و اين عصبيت را هيچ چيز از ميان نمىبرد و نه تنها ممنوع نيست كه مطلوب است و نافع چه در جهاد و چه در دعوت به دين . نمىبينى كه صفوان بن اميه در روز حنين بدان هنگام كه مسلمانان پيروز شدند و او هنوز مشرك بود و پيامبر به او مهلت داده بود كه اسلام آورد چه گفت : برادرش به او گفت : آن سحر امروز باطل نمىشود ؟ صفوان گفت : خدا دهانت را خرد كند ، خاموش باش ، كه مرا مردى از قريش در تعهد گيرد بهتر از آن است كه مردى از هوازن چنين كند . شرف و حسب بنى عبد مناف همواره در بنى عبد شمس و بنى هاشم بود . چون ابو طالب وفات كرد و فرزندانش با رسول خدا ( ص ) مهاجرت كردند و حمزه نيز مهاجرت كرد و عباس و بسيارى از بنى عبد المطلب نيز در راه هجرت قدم نهادند ، سرزمين مكه از بنى هاشم تهى شد و كار بنى اميه در سرورى بر قريش بالا گرفت و چون برخى از مشايخ بنى عبد شمس ، مانند عتبة بن ربيعة و عقبة بن ابى معيط و جز ايشان در بدر كشته شدند ، ابو سفيان بىهيچ رقيبى رياست بر قريش را به عهده گرفت و در جنگ‌هايى چون احد و احزاب سردار آن قوم بود . چون فتح مكه پيش آمد ، در آن شب - چنان كه معروف است - عباس در باب دوست خود ابو سفيان با پيامبر ( ص ) سخن گفت . و گفت : اى رسول خدا ، ابو سفيان مردى است كه مفاخرت را دوست دارد كارى كن كه آوازه‌اى يابد . پيامبر ( ص ) گفت : هر كس به خانهء ابو سفيان پناه برد ، در امان است . آنگاه رسول خدا ، پس از آن كه بر قريش در آن روز پيروزى يافت بر آنان منت نهاد و گفت : برويد ، شما آزادشدگانيد . قريش اسلام آوردند . مشايخ قريش از آن پس به ابو بكر شكايت بردند ، زيرا احساس مىكردند كه در مرتبت فروتر از مهاجران نخستين هستند . اينك جبران اين نقص را مىطلبيدند . ابو بكر از آنان پوزش خواست و گفت : با شركت خود در جهاد ، خويشتن را به مرتبت ديگر برادرانتان برسانيد . پس آنان را به نبرد اهل رده روان فرمود . آنان نيز وظيفهء خود را در دفاع از اسلام و به راه آوردن اعراب از هر گونه كژى و انحراف ، نيكو به جاى آوردند . چون عمر به خلافت رسيد بنى اميه را به شام روانه كرد و آنان را به غزاى شام ترغيب نمود . بيشترشان به آن ديار رخت كشيدند . يزيد بن ابى سفيان را حكومت شام داد و مدت حكومت او به درازا كشيد تا سال 18 هجرى در طاعون عمواس هلاك گرديد . آنگاه برادرش معاويه را به جاى او فرستاد . عثمان نيز پس از عمر ، او را در همان مقام ابقاء كرد و چنان شد كه رياست اينان در عصر اسلامى به رياستشان به دوران پيش از فتح مكه پيوست ، يعنى دورانى كه بنى هاشم به مسألهء نبوت سرگرم بودند و دنيا را از نظر افكنده و به جاى آن شرف